حسنی
منوچهر احترامی مرد...
تو بگو حسنی...
اگر مرگ داد است بیداد چیست؟
لعنت...
امام
امام را شهریور ربوده اند! الان بهمن است. یعنی ۵ ماه. یا شاید بیش تر. من ساکتم. تو بی نوا. آن دیگری قذافی را آغوش گشوده.
نه فقط کوفیان... ما هم امام خویش را سر بریده ایم... کیست که توبه کند...
پس امام کجاست؟ گفته بودند که ظهور می کند بعد ایامی!
غیبت چه طولانی است!
کاش آن زمان...
|
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی |
|
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی |
|
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه |
|
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی |
|
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت |
|
یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی |
|
|
|
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی |
|
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک |
|
جان جهانیان همه از تن برون شدی |
|
|
عالم تمام غرقه دریای خون شدی | |
|
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر |
|
با این عمل معاملهی دهر چون شدی |
|
|
|
ارکان عرش را به تلاطم درآورند |
خون سیاووش
قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست.
دیگر اکنون دوری ودیری ست
کآتش افسانه افسرده ست
بچه ها جان ! بچه های خوب!

پهلوان زنده را عشق ست.
بشنوید از ما، گذشته مرد،
حال را آینده را عشق ست.
بشنوید این پهلوان زنده را عشق است
نیمای مردستان
خانه ام ابريست
يکسره روي زمين ابريست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد مي پيچد
يکسره دنيا خراب از اوست
و حواس من
آي ني زن که ترا آواي ني بردست دور از ره کجايي
خانه ام ابريست، اما
ابر بارانش گرفتست
آرامش جلال یا آشفتگی
من هنوز هم معتقدم نوعی آشفتگی در نوشتار او موج می زند و از این دست هم نقدی بر او نمی کنم. به گمانم این شاید رنگ ویژه ی نوشته های اوست. چند شب پیش به طور اتفاقی با یکی از دوستان در مورد جلال سخن می گفتیم . او می گفت یک آرامش جذاب در نوشته های آل احمد وجود دارد. من که به هیچ وجه این آرامش را نیافته ام .نه در دید و بازدید و نه در پنج داستان .
باید همچنان بگردم تا شاید این آرامش گم گشته را بیابم.
به یاد امام موسا صدر رهبر فقید من و شیعیان لبنان
امام صدر را من ندیدم. یعنی نگذاشتند که ببینم. و دیده نشدن درد خردی است در برابر عظمت شناخته نشدن. و امام صدر این هر دو را یکجا دارد.
"وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست دارم. به معشوقم، به امام موسی صدر، کسی که او را مظهر علی می دانم، او را وارث حسین می خوانم. کسی که رمز طایفه شیعه و افتخار آن و نماینده 1400سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالاخره شهادت است. آری به امام موسی وصیت میکنم...."
توصیف این چنینی سخن دکتر چمران است. مردی که گزافه گویی نمی کند. کسی که به گفته ی خودش آدم سادهای نیست، بزرگترین مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشیده، از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده، از درخت لذت زندگی میوه چیده، ازهرچه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده و در اوج کمال و دارایی، همه چیز را رها کرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشک بار و شهادت را قبول کرده است.
"به تو تهمت های دروغ میزنند و مردم جاهل را بر تو میشورانند و تو ای امام، لحظه ای از حق منحرف نمیشوی و عمل به مثل انجام نمیدهی و همچون کوه در مقابل طوفان حوادث، آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال قدم بر میداری. از این نظر تو نماینده علی و وارث حسینی ... و من افتخار میکنم که در رکابت مبارزه میکنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم..."
این است امام صدر که من ندیدمش...




