نهفت
قبلن ها با قطعه های ضربی حال می کردم. اخیرن بر عکس شده. فی المثل توی همین نینوا . اوایل تو کف نغمه و جامه دران بودم. بعدتر هم مدام رقص سماع رو گوش می دادم. ولکن الان فقط با نهفت حال می کنم.
این قبلن ها و اخیرن و الان که می گم یه سیر تاریخی داره ها. قصه داره. سیر و سلوک داره.
----------------------------
1. گفتم نهفت یاد زین آتش نهفته که در سینه ی من است... افتادم . رحمة الله علا شجریان و لطفی. و از همه بیشتر سایه اعلی الله مقامه.
2. این نهفت قصه ها دارد. و ما ادراک؟
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب
می رسد
ما دوباره
سبز می شویم!
قیصر امین پور
نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
این شاهکار است. بی نظیر است. قرآن پارسی است
دعای باران
بر باغ ما ببار!
بر باغ ما که خنده ی خاکستر است و خون
باغ درخت مردان،
این باغ باژگون.
ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم
در تور تشنگی و تباهی
با نظم واژه های پریشان گریستیم .
در عصر زمهریری ظلمت ،
عصری که شاخ نسترن، آن جا،
گر بی اجازه برشکفد، طرح توطئه است!
عصر دروغ های مقدس
عصری که مرغ صاعقه را نیز
داروغه و دروغ درایان
می خواهند
در قاب و در قفس.
بر باغ ما ببار!
بر داغ ما ببار!
م.سرشک
شب دیر انتظار
حقیقتن که سایه خیلی بزرگ است. خیلی
این غزل کشف جدید ست!
دهل زن
دهل زني كه از اين كوچه مست ميگذرد
مجال نغمه به چنگ و چگور ما ندهد
تمام عمر در اين آرزو به سر بردهاست
...
تمام عمر در اين آرزو كه او روزي
به طبل خويش بكوبد، چنانكه چنگ و چگور
رها كنند ره خويش و تن زنند خموش
كنون مقام همايون بهدست آوردهاست
....
كسي حريف طنين تبار طبلش نيست
از آن كه مرد سيه مست و كوچه بنبست است
رها كنش که بكوبد كه عيشي آمادهاست
دو گام ديگر نا رفته، رفته خواهي ديد
دهل دريده، به پايان كوي افتادهاست
.....
دوبیتی
مفرد
زین پیش جفا بر چه کسی رفت از این بیش؟
کز روی تو دل کندنم آموخت زمانه...
عجب صبری خدا دارد .....

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم،
همان یک لحظه ی اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
به روی یکدگر ویرانه می کرد ...
شعر با صفا
اين روزا عمر عاشقي دوروزه
ايشالا پير عاشقي بسوزه
بلا به دور از اين دلاي عاشق
كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ!
گذاشته روي ميز من، يه پوشه
كه اسم عشقهاي بنده توشه
زري، پري،سكينه، زهره، سارا
وجيهه و مليحه و ثريا
نگين و نازي و شهين و نسرين
مهين و مهري و پرند و پروين
چهارده فرشته و سه اختر
دوليلي و سه اشرف و دو آذر
سفيد و سبزه، گندمي و زاغي
بلوند و قهوهاي و پركلاغي ...
هزار خانمند توي اين ليست
با عدهاي كه اسمشون يادم نيست!
=
گذشت دورهاي كه ما يكي بود
خدا و عشق آدما يكي بود
نامه مجنون به حضور ليلي
ميرسه اينترنتي و ايميلي!
شيرين ميره ميشينه پيش فرهاد
روي چمن تو پارك بهجتآباد
زلفاي رودابه ديگه بلند نيست
پله كه هس، نيازي به كمند نيست
تو كوچه،غوغا ميكنند و دعوا
چهار تا يوسف سر يك زليخا!
نگاه عاشقانه بيفروغه
اگر ميگن: «عاشقتم»، دروغه
تو كوچههاي غربي صناعت
عشقو گرفتن از شما جماعت
كجا شد اون ظرافت و كرشمه
نگاه دزدكي كنار چشمه؟
كجا شد اون به شونه تكيه كردن
كنار جوب آب، گريه كردن
دلاي بيافاده يادش به خير
دختركاي ساده يادش به خير
111
من از ركود عشق در خروشم
اگر دروغ ميگم، بزن تو گوشم
تو قلب هيشكي عشق بيريا نيست
حجب و حيا تو چشم آدما نيست
كشته دلبرند وارتباطش
فقط براي برخي از نكاتش!
صداقت از وجود آدما، پر
دلا! قسم بخور، اگر كه مردي
كه ديگه گرد عاشقي نگردي
ما توي صحبت رك و راستيم داداش
عشق اگه اينه، ما نخواستيم داداش
آخرالزمان

خوانده بودم روزی
روی آن دفتر سبز ...
که تو خواهی آمد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گقتم : پس کی وقتش می رسه ؟
گفت : باید آخر الزمان بشه ...
گفتم : کی می رسه این آخر الزمان ؟
گفت : خیلی وقته رسیده...
رباعی
تا چند به بند دهر باشی چو اسیر
جهدی کن و مردانه بیفکن زنجیر
بالله که همین است مراد از مردی
مردانه بزی ، وگر نه مردانه بمیر
پ.ن. بزی به کسر باء / اعنی زندگی کن
خسروانی
خدای روم چو ماه و الاه چین خورشید
تو آن بلند سبک بار ابر مانندی
که گه ز مه رخ و از مهر چهره می پوشید
من
بحر طویل
آورده اند که روزی شیخنا - روحه العزیز - در خویش بودی و با کس سخن نگفتی. چون خاطرش از اندیشه خستی ، خاموش بفرمود:
"رهامان کن ازین یاد"
چون فراغتی حاصل شد به قلم خطی بر کاغذ نبشت که :
"و بگردان ره ازین پرده ی بیداد"
دیگر روز چون جذبه ای شیخ ما را در گرفت به زیر آن دو خط پیشین قلمی جنباد این سان:
- و نگه دار همین بانگ غم انگیز -
و گذر کن ز بر خسرو و شیرین و حذر کن هم از افسانه ی فرهاد،
که صد افسوس و دو صد حسرت و فریاد ،
ز افسون گری دهر دغل باره ی دهّار و از این گیتی جبار ،
که افشاند همه حاصل عمرم به کف باد و بزد آتشم اندر پی و بنیاد
و هر آن بار که کشتم به دی و بهمن و خرداد،
در آن شام گه شوم...
چون بدین جای آمد مردی از طبرستان دامن شیخ بگرفت به سوالی. شیخ پاسخش بداد و بگذشت.
مریدان گفتند یا شیخ! نیک است که پی گیرید سخن خویش را.
شیخ فرمود : "هیهات شقشقه هدرت ثم قرّت"
غزل
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بـالله کــز آفتــاب فـلـک خــوب تـر شوی
بـالله
کــز آفتــاب فـلـک
خــوب تـر شوی...
بیعت
تو آن شهر بلند ماه تابی
تو آن کوهی که بر افراز خاکت
نخواهد هرگز آمد آفتابی
***
تو آن کتیبه ی مهری که نا نوشته دبیر
تو آن چکاد رفیعی که در زمینه ی عقل
به سایه ات نرسد فکر هیچ مرغ دلیر
پرنده اي در دوزخ
كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله مي ليسد پر پاك جوانت را
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجي بود خورده بآسمان پيوند
در آن مردي ، دو چشمش چون دو كاسه ي زهر
به دست اندرش رودي بود ، و با رودش سرودي چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمي
به چشمش قطره هاي اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزوير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه مرغي بود غمگين بر درختي لخت
سري در زير بال و جلوه اي شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
عقابي پير شايد بود و در خاطر خيال ديگري مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه مي گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهاي قصر قصه هاي شاد مسدود است
دلش مي تركد از شكواي آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
دلش مي تركد از اين تنگناي شوم پر تشويش
چه گويد با كه گويد ، آه
كز آن پرواز بي حاصل درين ويرانه ي مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهاي پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
م.امید
ما یادگار عصمت غمگین اعصاریم ...
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما
راویان قصه های شاد و شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
سرد تاری ،خاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
ما
کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ، زندگیمان شعر و افسانه
ساقیان مست مستانه
------
-----
---
----
-----
------
آه ، دیگر ما
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم
بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون اید از سینه
راویان قصه های رفته از یادیم...
<م.امید>
دو خسروانی در وصف امیرالمومنین
تو آن کتیبه ی مهری که نا نوشته دبیر
تو آن چکاد رفیعی که در زمینه ی عقل
به سایه ات نرسد فکر هیچ مرغ دلیر
***
تو آن شهر بلند ماهتابی
تو آن کوهی که در افراز جایت
نخواهد هرگز آمد آفتابی
خسروانی
سینه ستبر ، زنده ی جاوید بی نیاز
پیش از تو مرده است هزاران هزار کس
شعر از خودم. قالب این شعر نوخسروانی است. که شامل سه مصرع است و معمولن مصرع های اول و سوم قافیه دارند. این یک قالب باستانی ایرانی است که گویا کلمات شعری باربد جهرمی در این شکل بوده اند.
شب کویر
گر تو نگیریم دست
کار من از دست شد
زان که ندارد کران وادی هجران من
ای دریغا
علف هرزه کین پوشانده است.
هیچ کس فکر نکرد
که در ابادی که ویران شده است
دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
ره بازگشت
بگذاشت زسر سیاهکاری ،
وز نفحه ی روحبخش اسحار ،
رفت از سر خفتگان خماری ،
بگشوده گره ز زلف زر تار ،
محبوبه ی نیلگون عماری ،
یزدان به کمال شد پدیدار ،
واهریمن زشتخو حصاری ،
یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر !
ای مونس یوسف اندراین بند،
تعبیر ، عیان شد تورا خواب ،
دل پر ز شعف ، لب از شکر خند،
محسود عدو ، به کام اصحاب ،
رفتی بر یار و خویش وپیوند ،
آزادتر از نسیم و مهتاب ،
زان کو همه شام با تو یک چند ،
در آرزوی وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ، یاد آر !
چون باغ شود دوباره خرم ،
ای بلبل مستمند مسکین !
وز سنبل وسوری و سپرغم ،
آفاق نگارخانه ی چین ،
گل سرخ وبه رخ عرق ز شبنم ،
تو داه ز کف ، زمام تمکین ،
زان نو گل پیشرس که در غم ،
ناداده به نار شوق تسکین ،
از سردی دی فسرده ، یاد آر !
ای همره تیه پور عمران ،
بگذشت چو این سنین معدود،
وان شاهد نغز بزم عرفان ،
بنمود چو وعدخویش مشهود ،
وز مذبح زر چو شد به کیوان ،
هر صبح شمیم عنبر وعود ،
زان کو به گناه قوم نادان ،
در حسرت روی ارض موعود ،
بر بادیه جان سپرده ، یاد ار ،
چون گشت ز نو زمانه آباد ،
ای کودک دوره ی طلایی ،
وز طاعت بندگی خود شاد ،
بگرفت ز سر خدا خدایی ،
نه رسم ارم ، نه اسم شداد ،
گل بست زبان ژاژخایی ،
تسنیم وصال خورده ، یاد آر!
این برای دل خودم. ربطی به مکان و زمان و مردمان هم ندارد.
در اوج آرزو به هوای تو می پریم
بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم ...
ای روشن از جمال تو
از جمال تو
از جمال...
بنمای رخ ...
بنمای رخ ...
بنمای ....
در سال مرگ مهدی اخوان ثالث
از استاد محمد رضا شفیعی کدکنی
تقدیم به مهدی اخوان ثالث
درین شبها

درین شبها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شب ها
که هر آینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان میکند هر چشمه ای
سر وسرودش را.
چنین بیدار و دریا وار
تویی که تنها می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را.
بر آن شاخ بلند
ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنود از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
در خوابند
بمان تا دشت های روشن آینه ها
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند.
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری که می گرید
به باغ مزدک و زرتشت
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
ز جام و ساغر خیام.
درین شب ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی.

از سایت دل آواز

